تبليغاتX
T A R A N O M - 2 0 0 2

T A R A N O M - 2 0 0 2

تخته شد

+ نوشته شده در  89/07/09ساعت 2:1  توسط رضا  | 

. . . دوست دارم . . .

امشب شب اخره كه  مزاحم دلت شدم

                       فردا خورشيد مال تو ببخش كه عاشقت شدم

بدرقه لازم ندارم ميرم ای عزيزترين

                  نزار بمونه زير پا قلبمو بردار از زمين

دوست دارم براي تو فقط يه حرف ساده بود

                               غافل از اينكه قلب من منتظر اشاره بود

+ نوشته شده در  89/03/30ساعت 7:9  توسط رضا  | 

در عشق تو از بس که خروش آوردیم

دریای سپهر را به جوش آوردیم

چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت

رفتیم و زبانهای خموش آوردیم

+ نوشته شده در  89/03/15ساعت 9:33  توسط رضا  | 

آدما از جنس برگند

 گاهی سبزند

گاهی پائیزن و زردند

 زمستون دیده نمیشن 

تابستون سایبون سبزند

آدما خیلی قشنگن

 حیف که هر لحظه یه رنگند

+ نوشته شده در  89/03/15ساعت 9:31  توسط رضا  | 

 

آفتاب پنجره را میشناسد ٬ حتی اگر بسته باشد

مهتاب به دیدارم میآید حتی اگر خسته باشد

و دل هوای تو را دارد حتی اگر شکسته باشد

+ نوشته شده در  89/03/15ساعت 9:30  توسط رضا  | 

یادته بهم گفتی که شب بی اعتباره ...

بودن و نبودنش فرقی نداره ...

تو قسم خورده بودی با من می مونی ...

دیگه اسمت واسه من یه یادگاره ...

خاطرات عشق پاره تو دلم چه موندگاره ...

قاب چشمای سیاهت عمریه که رو دیواره ...

تو شبای بی ستاره دل من هواتو کرده ..

جای خالیتو می بینه ولی باز باور نداره ...

+ نوشته شده در  89/03/05ساعت 2:33  توسط رضا  | 

                               

         در بستر بی رحمی و خون زاده شدم

                           از اول عمر با جنون زاده شدم

         خاکستریم .دست خودم نیست عزیز

                          ققنوسم از آتش درون زاده شدم   

+ نوشته شده در  89/02/25ساعت 15:32  توسط رضا  | 

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد
 
 
+ نوشته شده در  88/10/08ساعت 1:30  توسط رضا  | 

وجود من تو هستی

بوسه بر عكست زنم ترسم كه قابش بشكند


              قاب عكس توست اما شيشه ي عمر من است


                               بوسه بر مويت زنم , ترسم كه تارش بشكند


                                                 تار موي توست اما ريشه ي عمر من است


                                                          

+ نوشته شده در  88/10/08ساعت 1:12  توسط رضا  | 

ای پاکترین واژه ی هستی
ای آتش دل نوای مستی
بازا که شکست حرمت دل
بشکن به شراره چشم پستی
بازا که دلم به خون قرین شد
آوازه ی عاشقی همین شد
 
ای پاکترین واژه ی تقدیر
ای رنگ حقیقت از تو تفهیم
بازا که دل از تو می نویسد
ای نقش زمانه از تو تصویر
 
بازا که شب از ستاره خالیست
افسون شده خاک آشنا نیست
چشمان فلک تنگ و حقیر است
بازا که زمانه مهربان نیست
 
بازا بازا دوباره بازا
بازا که صدای دل غمین است
آوازه ی عاشقی همین است
 
+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 11:47  توسط رضا  | 

بارها و بارها نوشتم

اما این بار می نویسم برای تو و برای لبخندی نو

برایت می نویسم که بخوانی و بدانی

در زندگی ام فقط تو را دارم

که بخوانی تا بدانی تنها چیزی که سر کشی ام را

آرامش می بخشد تویی

که بخوانی تا بدانی

برایم همچون آب برای گل

برایت می نویسم که بخوانی و بدانی

من هرگز کسی را که با سختی

در کنارش به آرامش رسیده ام

آسان از دست نخواهم داد

می نویسم تا بدانی وقتی آمدی پاییز بود

با آمدنت پاییز را بهار کردی

زندگی احساس من نه پاییز را داشته است و نه زمستان را

نگذار پاییز بیاید و ماندگار شود

نگذار زمستان بیاید و بهار گریزان شود و باز هم پاییز بماند

تورا به دل بهاریت قسم بمان و فصل ها را به هم نریز.

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت 15:26  توسط رضا  | 

 

چو نسیم باغ رویا ، چو ندای عشق و سودا

چو صبای حامل عشق ، شده ام مست سر کوی تو با این دل زار

چو صدای پر سکوت زنگ خاموش ، چو نوای دلنشین زنگ ناقوس

چو درخشش امید بخش نور فانوس

عاشقی دست به دامان دلم گشته ز دست دل یار

چوحبا ب غرق در میان امواج ، چونگین پادشاهی بنشسته در دل تاج

چو غریبه ای رمیده ز صدای تار تاراج

دل به سر کوی سکوت و خفگی کرده فرار

و من اکنون چو یک تک گل خشکیده ی پنهان به میان آرزوها

چو یکی نیمکت پر ز نوای بیکسی ها ، چو یکی قاصدک پر ز خبرهای تهی

شده ام رنگ به رنگ همه بی رنگی ها ،شده ام برگ تک افتا ده ی پاییزی تار

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 15:38  توسط رضا  | 

 

تو را می خوانم

تو را می خوانمت ای موج دریایی ... ز انوار فراسویی به سویت آمد م نالان

تو را می خوانمت ای شعر شیدایی ... تو ای زیباترین ناقوس پر اوج کلیسایم

تو ای زیباترین تمثیل محراب مسیحایم

تو می دانی ؟ ... که من بهر چه تقدیری روان بر عشق و رو یایم ؟

تو می دانی؟ ... ز آهنگ چه ناقوسی چنین بر رقص می آیم ؟

تو را می خوانمت ای پرسش مجهول افکارم

من آن بید صبور قصه ها هستم...که بر وفق مراد تو ،چنین در باد میرقصم

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 15:34  توسط رضا  | 

سوال یکی از دوستان

 سوال یکی از دوستان :  دوست داشتن یعنی چی ؟؟؟ 

دوست عزیزم می دونی دوست داشتن یعنی چی ؟

 یعنی اینکه یه عمر به پای کسی بسوزی بدون این که طرف حتی به شعله هات نگاه کنه ... دوست داشتن یعنی اینکه تودریای عشق غرق شی و معشوقه ات آبمیوه به دست کنار ساحل تماشات کنه ... دوست داشتن یعنی اینکه تمام آهنگ های رمانتیک و عاشقانه رو تو یه فولدر جمع کنی و عشقت بیاد و اونو حذف کنه ...عشق یعنی اینکه به جای همه ی آرزوهات فقط اونو از خدات بخوایی ... عشق یعنی اینکه یه بچه تو اتوبوس ببینی و دوسش داشته باشی و آخر سر بفهمی هم اسمه عشقته ... عشق یعنی اینکه دست نوشته های معشوقت رو هر شب به جای دعای شب بخونی ...عشق یعنی اینکه برای دوباره دیدن معشوقت برا یه سرباز خونه کلوچه نذر کنی ...عشق یعنی اینکه با هر بار باریدن بارون مثل دیوونه ها از جا بپری و بری تو حیاط ... عشق یعنی اینکه برا تجدید خاطراتت با اون ، تنهایی بری قدم زنی ...عشق یعنی برا شنیدن صدای تلفن اون تا نصف شب بیدار بمونی ... عشق یعنی دیدن اون تو اولین لحظه تحویل سال ....و ... و ....

قانع شدی ؟؟؟؟    یا نه هنوز ؟؟؟؟   من که از عشق فقط اینارو می دونم درسته شاید کمه ولی خوب دیگه ....

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 15:32  توسط رضا  | 

رد پای تو

میان باغ رویایم نوای ردپای تو                  

سکوت من تمنای صدای رد پای تو   

همیشه گامهای توبه روی چشمهایم بود         

به روی شعرهای من صفای رد پای تو

همیشه حرفهای تودرون قلب من جاداشت        

به روی خاطرات من ندای رد پای تو

تو رفتی،امدی گفتی،که اینجاعشق کم دارد!!! 

ندیدی کشته شد قلبی به پای ردپای تو

تو دنبال سرای مست رفتی و نفهمیدی !

که چشمی ماندبعد از تو به جای رد پای تو

گلی را زیر پای خود لگد کردی ندانستی

که شهری بعد تو گوید جفای رد پای تو

زمان دفن گل هم من شنیدم خنده سر دادی

هم انجا بود دانستم ریای رد پای تو

من انشب شعر خود را هم درون خاک جا دادم

همان شعری که می گفتم برای رد پای تو ...

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 15:30  توسط رضا  | 

برات یک سبد گل سرخ می فرستم .

 توی این سبد 10 تا گل هست .

 9 تا طبیعی 1 دونه مصنوعی .

 روی این گلها یه کارت می چسبونم و تنها جمله ای رو که بلدم روش می

نویسم

 عزیزم تا پژمرده شدن آخرین گل

 دوستت دارم

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 15:28  توسط رضا  | 

 

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت

                                                           بيچاره از اين عشق سوختن آموخت

فرق منو پروانه در اينست

                                                            پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 0:48  توسط رضا  | 

. . . مرگ عشق

                                        وقتی مردم

                              تو هم می میری

        من از غم عشق . . .

                                       توخواهم مرد 

                  وتو از شوق مرگ من...    

 

 

+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 13:5  توسط رضا  | 

. . . بهانه

به بهانه زندگی آفریده شدیم

به بهانه عشق زندگی می کنیم

به بهانه دوست داشتن عاشقیم

به بهانه بهانه گیری غصه می خوریم

به بهانه بی صبری دوست داریم دنیا تموم شه

به بهانه گریه شب را می خواهیم

به بهانه نا امیدی دوستدار مرگیم

اما هیچ کس فکر نمی کنه که همه بهانه ها به دست خودشه

هیچ کس نمی خواهد بفهمه که همه بهانه ها شیرینن

هیچ کس نمی خواهد بفهمه که این بهانه ها هستند که آدمو زنده نگه میداره

کاش همه می فهمیدن که زندگی یعنی بهانه...

+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 12:57  توسط رضا  | 

حالمان بد نیست غم كم میخوریم

کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم

آب می‌خواهم ، سرابم می‌دهند می‌ورزم عذابم می‌دهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب  از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند  بی گناه بودم ولی دارم زدند

دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست  از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد ، داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است  کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردرگم شدم  عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم   هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر بدست  بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم، بت پرستی کار ماست  چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام  راه دریا را چرا گم کرده ام؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوش‌باورم گولم مزن!

من نمی گویم که خاموشم مکن   من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است  گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش  دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان

اینهمه خنجر، دل کس خون نشد  این همه لیلی، کسی مجنون نشد

 آسمان خالی شد از فریادتان  بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام  بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بودتیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم   گاه بر حافظ تفأل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت  یک غزل آمد که حالم را 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 17:3  توسط رضا  | 

هركاری حكمتی داره



گنجشکی به خدا گفت :
لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خسته گی هام ، سرپناه بی کسی هام ، طوفان تو آن را از من گرفت!

کجای دنیای تو را گرفته بود؟

خداوند گفت:

ماری در راه لانه ات بود، تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو از کمین

مار پرگشودی ! ! !

چه بلاها از تو به واسته ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی
+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 16:59  توسط رضا  | 

نمیخوام به جزمن دوست دار دیگری باشی

نمیخواهم برای لحظه ای حتی به فكر دیگری باشی

نمیخواهم صفای خنده ات را دیگری ببیند

نمیخواهم كسی نامش،برلبهای توبنشیند

نمیخواهم به غیرازمن بگیرد دست

نمیخواهم كسی یارت شود درراه این هستی

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 16:51  توسط رضا  | 

میدونم دست تو نیست

 

می دونم دست تو نیست

رفتن و پر زدنت


آخه اگه با تو بود

من بودم همسفرت

می دونم رفتن تو

توی تقدیر منه


گریه های بی صدا

سهم فردای منه


می دونم مال منه

همه ی جدایی ها

 

همه ی غم های دنیا

همه ی تنهایی ها


می دونی اشکای من

مث بارون می بارن


آخه تو که نباشی

دیگه مانع ندارن

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 16:47  توسط رضا  | 

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی

کسی های من ...

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی

تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری 

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم !

من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود 

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ....

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم

و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را

باور نکردی !

گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر

سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از

شادی نبود !

بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به

این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن انار سرخ کوچکی که  اولین دیدار به امید خوش یمنی به من دادی  !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان ! نه !

تو حتی به صدای لرزانم  هم اعتنا نکردی !
راستی سجاده ی عشق کجاست؟!


قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

خدانگهدار ... خدانگهدار

+ نوشته شده در  88/08/01ساعت 14:48  توسط رضا  | 

مث اون موج صبوري كه وفاداره به دريا
تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رويا
چه قدر تازه و پاكي مث ياساي تو باغچه
مث اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم آخر
تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته
مث پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبي كه ميآد آخر هفته
مث اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته
مث پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه
مث اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه
تو مث چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
تو مث يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
تو مث يه سرپناهي واسه عابر غريبه
مث چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه
چشمه ي چشماي نازت مث اشك من زلاله
مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره
توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره
تو يه عمر مي درخشي تو يه قاب عكس خالي
اما من چشمام رو دوختم به گلاي سرخ قالي
تو مث بادبادك من كه يه روز رفت پيش ابرا
بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطاي عجيبي
مث شاگرداي اول كمي مغرور و نجيبي
دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني
تو مث اون كسي هستي كه ميره واسه هميشه
التماسش مي كني كه بمون اون ميگشه نميشه
مث يه تولدي تو مث تقدير مث قسمت
مث الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت
مث نذر بچه هايي مث التماس گلدون
مث ابتداي راهي مث آينه مث شمعدون
مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره ميميره موند ش و صرف نظر كرد

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت 12:48  توسط رضا  | 

من ميگم بهم نگاه كن
تو ميگي كه جون فدا كن
من ميگم چشمات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي كه خيلي ديره
من ميگم چشمات و واكن
تو ميگي من و رها كن
من ميگم قلبم رو نشكن
تو ميگي من مي شكنم من ؟
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگم دلم شكسته است
تو ميگي خوب ميشه خسته است
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نمي شه
من ميگم تنهام مي ذاري
تو ميگي طاقت نداري
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت

ادامه اين شعر خيلي خيلي قشنگ هستش . . .

متن كامل در ادامه مطلب . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/28ساعت 12:42  توسط رضا  | 

تو شب خیس مژه هام یه شب بیا قدم بزن
با رقص تلخ اشک من ساز دوست دارم بزن
اتاق آرزوهامو خیلی مرتب چیدمش
بیا و با یه چشمکت ، اتاقمو بهم بزن
سخته برات تنهاییاتو کوک کنی
با عشق من چشمای نازتو ببند ،‌ برای من یه کم بزن
می خواستم از نگات بگم ، دوباره لغزید قلمم
قصه نویس رؤیاها بیا واسم قلم بزن
بگو دوسم داری یا نه ؟ یه جور بهم نشون بده
بقیه ی زندگیمو با این جواب رقم بزن
به جای ابرا واسه تو شب تا سپیده باریدم
به خاطر هر کی می خوای تو لااقل یه نم بزن
اون عکسی که ازم دیدی توش یه چیزایی کم داره
تو جای من رو گونه هام هاشور زرد غم بزن
بگو تو زندگیت کیه رد نشو از سوال من
زیر جواب نقره ایت چند تا برام قسم بزن
مجنون چی رو بلد نبود که لیلی قسمتش نشد
توام توی طالع من نقش بد ستم بزن
عاشقی سخت و آسونه ، بستگی به دلت داره
دوس داری بهتر بدونی یه سر به این دلم بزن
پیش خودت نگو که عشق همیشه عشقای قدیم
بیا یه بار از عشقای قشنگ حالا دم بزن
نامه باید خودش بیاد تا بنویسیش واسه من
تو خلوتت سری به این یه حس محترم بزن
سخته ولی جور دیگه شعر و باید تموم کنم
دلم که رفت چیزی اگه مونده بیا ازم بزن
زخم تو ، زخمتو می خوام ، هر دو واسم مقدسه
چه خنجرو ، چه عشقتو ، فقط واسه خودم بزن
یه وقت اگه تنها شدی با عشق و ساز و زمزمه
به خاطر من یه بارم ،‌من به تو می رسم  بزن

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت 12:33  توسط رضا  | 

بازم منم همون ديونه هميشگي

 

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي آره بازم منم همون ديونه هميشگي


فداي مهربونيات چه مي كني باسرنوشت دلم واست تنگ شده بوداين نامه راواست نوشت


فداي تونمي دوني بي توچه دردي كشيدم حقيقت واست بگم به آخرخط رسيدم


حال من اگربخواي رنگ گلاي قالي جاي نگاهت بدجوري توصحن چشمام خالي

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت 12:29  توسط رضا  | 

عشق پنهونی

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک میداد

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت 12:38  توسط رضا  | 

اي آسمون بهش بگو دلم ازش گرفته باز

 قفل دلم باز ميشه با...

 فقط يکم راز و نياز

 اي بهش بگو

شکستم از ناله ي ساز

اي آسمون ازش بپرس

چرا دوسم نداره باز ؟؟؟

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت 10:54  توسط رضا  |